کاهلی در گوشه ای افتاد سست - پروین اعتصامی - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 18:52
کاهلی در گوشهای افتاد سست خسته و رنجور، اما تندرست عنکبوتی دید بر در، گرم کار گوشه گیر از سرد و گرم روزگار دوک همت را به کار انداخته جز ره سعی و عمل نشناخته پشت در افتاده، اما پیش بین از برای صید، دائم در کمین رشتهها رشتی ز مو باریکتر زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر پرده می ویخت پیدا و نهان ر
در تمام شب چراغی نیست - احمد شاملو - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 18:52
در تمامِ شب چراغی نیست. در تمامِ شهر نیست یک فریاد. ای خداوندانِ خوفانگیزِ شبپیمانِ ظلمتدوست! تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم در رواقِ هر شکنجهگاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلمآیین، تا نه این شبهایِ بیپایانِ جاویدانِ افسونپایهتان را من به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانیتر کنم نفرین، ــ ظلمتآباد
قاصدک - مهدی اخوان ثالث - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 18:52
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ xa0خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در منxa0 xa0بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مراxa0 xa0نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسxa0 xa0برو آنجا که تو را منتظرندxa0 xa0قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در ...
معرفی کتاب مرد لندن - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 2:49
پدیدآورندگان : نویسنده: ژرژ سیمنون , مترجم: هرمیندخت تبارحیدر موضوع : داستانهای فرانسوی - قرن 20 ناشر : سرمدی محل نشر : تهران قطع : رقعی نوع کتاب : ترجمه زبان اصلی : فارسی قیمت : 8000 نوع جلد : شومیز قطع : رقعی تیراژ : 5000 تعداد صفحات : 160 تاریخ نشر : 1378/8/23 رده دیویی : 08403914 شابک : 964-57
داستان جالب برنامه نویس و مهندس - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 2:49
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندها
در آغوش مهتاب - فریدون مشیری - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:27
[unable to retrieve full-text content]این منم تنها و حیران، نیمه شب کردهام همراز خود مهتاب را گویم امشب بینم آن گل را به خواب؟ من مگر در خواب بینم خواب را.. ((فریدون مشیری))
شاعر نفس بکش که قلم زندگی کند - بهمن رافعی - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:27
شاعر نفس بکش که قلم زندگی کند یک دَم درنگ مکن که دَم زندگی کند وقتی تمام عقربه ها نیش می زنند مگذار در سرود تو سَم زندگی کند مگذار جویبار سرودت چو xa0آبگیــــــر بی های و هوی و بی چم وخم زندگی کند شادی که از سلاله ی نور است و آب و رنگ حیف است زیر سایه ی غم زندگی کند ای سنگ ها که زیر و بم آب بس
چشم تو - فریدون مشیری - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:01
کاش میدیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقتی که تو لبخند نگاهت را میتابانی بال مژگان بلندت را میخوابانی آه وقتی که xa0توچشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوی این تشنه جان سوخته میگردانی موج موسیقی عشق از دلم میگذرد روح گلرنگ شراب در تنم میگردد دست ویرانگر شوق پرپرم میکند ای غ
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی - حافظ - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:01
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی در گوشه سلامت مستور چون تو
زندگی رفتن و راهی شدن است - سهراب سپهری - تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 5:14
من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم چشمه آرزو های من و تو جاری است ابرهای دلمان پربارند کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز من و تو می دانیم زندگی در گذر است همچو آواز قناری در باغ من و تو می دانیم زندگی آوازی است که به جان ها جاری
داستان مرد هندی و کوزه ترک خورده - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 3:53
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هرروز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی میبست.چوب را روی شانه اش میگذاشت و به خانه اش میبرد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت.هربار که مرد مسیر خانه اش را میپیمود نصف آب کوزه میریخت.مرد دوسال تمام همین کاررا میکرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ا
تفسیر غزل سالها دل طلب جام جم از ما میکرد - حافظ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 2:27
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما می کرد دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد گفتم این جام جهان بین به تو کی دا
جان من است او هی مزنیدش - مولوی (اختصاصی "ادبیات سیاه") - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 16:51
جان منست او هی مزنیدش آن منست او هی مبریدش آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش متصلست او معتدلست او شمع دلست او پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سر سودا سر کشد این جا سر ببریدش هر که ز صهبا آرد صفرا کاسه سکبا پیش نهیدش عام بیاید خاص کنیدش خام بیا
این مرد خود پرست - حمید مصدق - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 16:51
این مرد خود پرستxa0 این دیو، این رها شده از بند xa0 مست مست استاده روبه روی من و خیره در منست xa0 گفتم به خویشتن آیا توان رستنم از این نگاه هست؟ مشتی زدم به سینه او، ناگهان دریغ آئینه تمام قد روبه رو شکست.
در نخستین ساعت شب - نیما یوشیج - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 16:51
در نخستین ساعت شب،xa0 در اطاق چوبیش تنها، زن چینی در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد: « بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان مرده اش در لای دیوار است پنهان»xa0 آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی او، ...
شعر سیب از حمید مصدق و پاسخ فروغ فرخزاد (اختصاصی "ادبیات سیاه") - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 16:51
حمید مصدق: تو به من خندیدی و نمی دانستی؛ من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛ باغبان از پی من تند دوید؛ سیب را دست تو دید؛ غضب آلود به من کرد نگاه؛ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک؛ و تو رفتی و هنوز؛ سال هاست که در گوش من آرام آرام؛ خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم؛ و من ا
نکند پنجره ای پشت صلیبم باشد - سید مهدی موسوی - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 0:15
ﻧﻨﺪ ﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻨﺪ ﻣﻴﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻨﺪ ﺍﻳﻦ xa0ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ ﻧﻨﺪ ﺮﻳﻪ ﻱ ﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ ﻧﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺨﺶ ﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁ
داستان پنجره ی بیمارستان - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 5:04
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خان
رمیده - فروغ فرخزاد - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 5:04
نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پرسوز xa0 ز جمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش xa0 گریزانم از این مردم که با من بظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فر
بسیار سالها به سر خاک ما رود - غزل شماره 24 سعدی - تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 16:43
بسیار سالها به سر خاک ما رود کاین آب چشمه آید و باد صبا رود این پنجروزه مهلت ایام، آدمی بر خاک دیگران به تکبر چرا رود؟ ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری شادی مکن که با تو همین ماجرا رود دامن کشان که می رود امروز بر زمین فردا غبار کالبدش در هوا رود خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشم مانند سرمه

برچسب‌های مرتبط

کدامین چشمه سمی شد | کدامین چشمه سمی | کدامین چشمه سمی شد شعر | قصه اینجاست که شب بود | آمده ام که سر نهم | آمده ام که سر برم | آمده ام که سر نهم mp3 | داستان عابد و زن بدکاره | داستان عابد زاهد و زن بدکاره | داستان مرد عابد و زن بدکاره